علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
261
تاريخ بيهق ( فارسى )
رنجى كه كناره نيست تا حشر پديد * و آنگه در حشر را نهان است كليد بر خيره و هرزه چند خواهيم دويد * دردا كه درين دوا نخواهيم رسيد « 1 » على بن محمد بن جعفر الملقب بالمجيدى نسبتى بود كه خويشتن را نهاد ، او خباز بود ، توفى فى عهد شبابه فى سنة احدى و ستين و خمسمائة ، او را اشعار بسيار است غث و سمين ، و از منظوم او اين دو بيت مشهور است ترا چگونه ستايم سزاى منصب تو * كه هر چه گويم از آن بهترم همى بايد بزرگى تو به من بر در سخن در بست * مگر درى دگر ايزد بفضل بگشايد حكيم « 2 » ابو الفضل البيهقى از پاى ناحيت بوده است ، قريب عهد است ، در روزگار من بود ، او را اشعار بسيار است ، و از قصايد او اينست « 3 » هر زمان بازم همى جنگ و جدل با سر شود * تا زبيم هجر او رخسار من اصفر شود يار من از خوبرويى گر برآيد شب به بام * در زمان از نور روى او جهان انور شود ور بخندد آن بت شيرين لب سيمين عذار * دامن او از لب شيرينش پر شكر شود هر كه او اندر خلافش يك نفس زد بى خلاف * آن نفس در حلق او برانتر از خنجر شود آن مبارك پى اگر او « 4 » برنهد بر خاك پاى * خاك زير پاى او از همتش عنبر شود خواجهء رئيس تاج الرؤساء الحسين بن احمد الداريج او را « 5 » زيادت حظى نبود از عقل و علم ، اما بر قانون اسلاف باوقات قصيده نظم دادى ، و او را قصيده ايست از امهات قصايد وى در مرثيهء پدرم قدس اللّه روحه ، و مطلع آن قصيده اينست « 6 » بدرود عيش خرم و خوش روزگار ما * بس زود گشت زير و زبر حال و كار ما الحكيم ابو القاسم المفخرى پسر مقرى محمد مفخرى كه او را مقرى محمد حسن گفتندى بود ، ذكر پدرش
--> ( 1 ) نص ، دردا كه درين درد بخواهيم رسيد ( و شايد چنين بوده است : دردا كه در اين در بنخواهيم رسيد ) ( 2 ) الحكيم . ( 3 ) اين قصيده است . ( 4 ) ظ ، كه گر او . ( 5 ) و او را . ( 6 ) مطلعش اينست كه .